یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، كشتی؛
تا یك لقمه بیشتر بخورم یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران؛
می گفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره بشی خانوم طلا بشی
و من عادت كردم كه هر چیزی را بدون اینكه دوست داشته باشم قورت بدهم...
حتی بغض های نترکیده ام را....
این شعر رو یکی از بهترین دوستام گفته
به تو گفتم که اگه نباشی پیشم دنیا رو بهم میریزم
به تو گفتم که همه زندگیمو به پای عشق تو میریزم
به تو گفتم که همه شادیا و قصه های توی رویا
من تموم حس و قلبو روحمو به وجود تو میریزم
اگه تو بری و دیگه یه سراغی از من و دلم نگیری
همه ی دردا و غصه های دنیا رو تو دل خستم میریزم
من میخواستم که همیشه توی قلب تو بمونم
که تو خونه ات اولین و تو دل آخرین بمونم
اما رفتی تو از این جا رفتی و تنهام گذاشتی
تو نذاشتی حتی توی خواب و رویاهات بمونم
گفتی که حالا به بعدو تنهایی باید سفر کرد
تو گذاشتی با یه حسرت توی غم ها جا بمونم
پر از یاد توام پره خاطره
چشام هرشب از نبودت پره
اگه قلب من واست میزنه
اگه بی چشات دلم میشکنه
خداحافظ تو با اینکه هنوزم میمیرم برات
خداحافظِ تو میسوزونه دلمو آتیشِ خاطرات
خداحافظِ تو تا قلبم به تنهایی عادت کنه
تا اشکم به چشمام خیانت کنه
خداحافظ تو خداحافظ تو
قرارمون نبود تنها بری تو
قرارمون نبود بی تو بمونم
قرارمون نبود فاصله بــاشه
قرارمون نبود بی تو بخــونم
خداحافظ تو با اینکه هنوزم میمیرم برات
خداحافظِ تو میسوزونه دلمو آتیشِ خاطرات
خداحافظِ تو تا قلبم به تنهایی عادت کنه
تا اشکم به چشمام خیانت کنه
خداحافظ تو
تا تو را در دل و جانم دارم \ غم روزها را نمیفهممای که در خلوت دل دار و ندارم بردی \ بی من تاب ندارم برگرد
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم
***
عقلمو زیرپا گذاشتی رفتی تو من مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه برپا کردی ای دل منو رسوا کردی ای دل
میدونم تو دیگه عاقل نمی شی تو دیگه برای من دل نمی شی
میدونم تو دیگه عاقل نمی شی تو دیگه برای من دل نمی شی
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم زیبا و قشنگ
آنکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
ای اشک دوباره در دلم درد شدی تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی
از کودکی ام هر آنزمان خواستمت گفتند دگر گریه نکن مرد شدی

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...
۴۵ سال پیش تو یه همچین روزی فروغ فرخزاد درگذشت یادش گرامی همانند فریدون فرخزاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید...در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور...یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزهای دگر...سایه ای زامروزها دیروزها...
دیدگانم همچو دالان های تار...گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود...من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم...دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من...روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش...می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب...گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند...پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند...روی کاغذ ها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد...بعد من-با یاد من-بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای...تار مویی-نقش دستی-شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش...هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی...در افق ها دور و پیدا می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب...روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای...خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا...می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو...قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد...نرم می شویند از رخسار رنگ
گور من گمنام می ماند به راه...فارغ از افسانه های نام و ننگ......... "فروغ فرخزاد"